تبليغاتX
واژه ای در قفس است

واژه ای در قفس است

بی تفاوتی


یک چیزهایی هست. یک چیزهایی که من و تو نمی دانیم چیست و گاهی در درون ما خودشان را نشان می دهد یا در خیابان وقتی که قدم می زنی یا در چشمان همکاران یا در صدای خشن پدر یا در نگرانی دوستانت یا چیزهای ماورایی.

یک چیزهایی هستند که حال تو را عوض می کنند. یک چیزهایی که معلوم نیست از کجا آمده اند و قصد کجا را داشته اند. یک چیزهایی که در دل تو آنقدر بی تابی می کنند و بالا و پایین می پرند که نمی توانی نشانشان ندهی. یک چیزهایی که گاهی تو را به فکر فرو می برد. گاهی هلت می دهد به خواندن غزل های سعدی و پست مدرن. گاهی مجبورت می کند که یک چیزهایی بنویسی. یک چیزهایی که دلت را برای دوستان قدیم و روزهای قدیم تنگ می کند. یک چیزهایی که باعث می شوند گاهی فقط بنشینی و غصه بخوری از همه ی چیزهایی که از دستشان دادی یا به دستشان نیاوردی. یک چیزهایی که نمی دانی چیست و نمی خواهی بدانی که چیست که شاید لطفش به همین ندانستن باشد.

حالی است حال این لحظه های من که بی تفاوتی نام می گیرد. بس که زخم می خوری و درد را تحمل می کنی و صدایت درنمی آید. بس که آهسته می گریی و هیچکس نمی فهمد. بس که در جواب نگرانی مادرت می گویی خوبی و با دوستانت آشفتگی محل کار را بهانه می کنی و به همکارت می گویی خوابت می آید و هی دروغ دروغ دروغ که درد تو چیزی است که تنها و تنها این کلمات نابالغ می توانند آن را بفهمند و بشنوند و داغ شوند.

و علیرضا روشن بخوانی که حالت چقدر تطبیق می کند با حال او در این شعرش:

مثل ِ توام من ای میز ِ کهنه
که زیر ِ نور ِ ماه
تا زباله دانی ِ سر ِ کوچه
تشییع ات می کنند
مثل ِ تو
دو سر ِ مرا هم می گیرند
همیشه همین بوده است
در آغوش
می آورند
بر دوش
می برند

 و این گونه تو بی تفاوت می شوی از دوست داشتن و دوست داشته شدن و از عصبانیت رئیس به خاطر ده دقیقه دیر رسیدن و دعواهای هر روزه در محل کار و این همه وقت گذشتن های بیخودی بدون هیچ کاری و حتی منصرف شدن از برنامه هایی که در سر داشتی و از صورت بی رنگت و چشم های گودافتاده ات و امیدواری همکارانت برای اینکه اتفاقی برایت نیفتاده باشد.

بی تفاوت می شوی به هرچه هست و خواهد بود. انقدر بی تفاوت که خوابت می گیرد و دلت می خواهد بخوابی و خودت را نبینی که معتاد شدی به غصه های این روزها.

و گاهی انقدر بار این دردها که مجبوری تنهایی به دوشت بکشی سنگین می شوند که تصمیم می گیری بی تفاوت شوی یا خودت را بزنی به بی تفاوتی و هیچ انگار نه انگار که دنیایی هست که انقدر تو را آزار می دهد و خدایی که انقدر خداست که چنین بازی هایی سر تو می آورد و تو را وادار به شورش می کند و تو با دلی پر از آشوب نیم نگاهی بر او می اندازی و عین آدم های بی تفاوت رد می شوی انگار نه انگار که هوای دلت چه سنگین و تاریک است.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 14:15  توسط هانیه   | 

باشد...


باشد

دلت هرچه می خواهد بگو. هرچه می خواهد بکن. هرچه می خواهد بگری. هرچه می خواهد فریاد کن. هرچه می خواهد بهانه بگیر. هرچه می خواهد  طغیان کن.

باشد

تو بگو، بکن، بگری، فریاد کن، بهانه بگیر، طغیان کن.

باشد

هرچه تو بگویی اصلاً، هرچه تو بگویی

باشد

فقط بخوان، بنویس، حرف نزن، عشق نورز، غصه بخور، بجنگ

بجنگ اصلاً با هرچه زندگی است. هرچه بوی زندگی می دهد. هرچه تو را یاد زندگی می اندازد. هرچه تو را غافل می کند از وارونگی دنیا. هرچه تو را خوشحال می کند. هرچه تو را بیشتر غرق می کند در زندگی. هرچه تو را راضی می کند. بجنگ و بپرهیز از هرچیز که نامردی های این دنیا را از یاد تو پاک می کند.

باشد

بپرهیز از زندگی کردن در دنیایی اینچنین و ذهنی اینچنین

باشد

بعد از این بگذار زندگی آنطور پیش رود که باید. که تو را احمق نداند. که تو را پیرتر از اینکه هستی بکند.

باشد

دیگر بی تفاوت باش به هرچه هست و هرچه نیست. بی تفاوت باش به هرچه اتفاق می افتد. به هرچه از تو می خواهند. به هرچه می شنوی. به هرچه می بینی. به هرچه می خواهی.

باشد

بمیر بعد از این از این زندگی، نه برای رسیدن به زندگی والاتر، که فقط برای مردن و گم شدن و نبودن و آرامش...



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 9:44  توسط هانیه   | 

برای دوستی که روز تولدش را تبریک نگفتم...

دوستانی که می آیند و می روند و بر دل تو خاطره بر جای می گذارند یا زخم می زنند یا به اوج می رسانندت یا متلاشی ات می کنند.

دوستان خوب، دوستان مهربان، دوستان دوست داشتنی که به سختی آنها را اهلی کردی و چشم به چشمانشان دوختی و حرف هایشان را شنیدی و حرف هایت را شنیدند و قدم زدید و سیگاری آتش کردید و با هم گریستید و خندیدید و قول دادید به هم که دوست بمانید، حتی اگر دنیا وقیح تر و مسخره تر از این بشود که هست و وارونگی اش آنقدر زیاد شود که نتوانید روی زمین بایستید، دست های هم را محکم بگیرید و دلتان قرص باشد به بودن هم که هیچ چیز دیگر شما را نابود نکند و به زمین نزند و دست های هم را بگیرید که دیگر تنها نباشید و دیگر دروغی نباشد و همدیگر را دوست داشته باشید، حتی اگر هیچکس چشم دیدن این دوستی را نداشته باشد. و حرف هم را به سر چشم گذاشته باشید و دلتان قرص شده باشد به هم که دیگر هیچ چیز نخواهد بود که شما را از هم دور کند و دلتان را از هم غصه دار کند.

و بعدتر ... نه خیلی بعد حتی ... فقط کمی بعدتر ... به دنیای خود که هنوز در آن آنقدر کودکید که می توانید همه ی این قول و قرارها را  قبول کنید و هنوز فکر کنید که دنیا زیباست و دوستی ها هنوز حرمتی دارد و اعتماد هنوز معنایی دارد، ناسزا می گویید.

و حسرت می خورید و اشک می ریزید و غصه دار می شوید و ...

دوستی های که روزها و ماه ها برایش زحمت کشیدید و بزرگش کردید و با همه ی وجود مواظبش بودید، انقدر دور و تاریک می شوند که دیگر می خندی به ریش این روزگار که «احمق مردا که دل در این جهان بندد که نعمتی بدهد و زشت بازستاند»!

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 15:19  توسط هانیه   | 

یک روز برفی کسل کننده


بار فراق دوستان بس که نشست بر دلم

می روم و نمی رود ناقه به زیر محملم

این روزهای سرد پاییز چه خوش بر دل آدم می­ نشیند و تو را از کار کردن و هرچیز دیگر می ­اندازد و دل تو را هوایی می کند که بزنی به در و کوه و دشت و راه بروی و با خودت خلوت کنی و لذت ببری از خودت و از هوا و از این همه تنهایی و شاید کمی هم حرص دلت خالی شود جای اینکه سر این دکمه های کیبورد بیچاره

 و دلت گاهی هم هوای دوستان قدیمت را می کند در این هوا که خیلی وقت است ندیدیشان و یاد لحظه های خوبی می کنی با دوستانی که هنوز هستند، اما آن روزهای خوب دیگر کمتر سراغتان می آید

 

و چقدر دلت گریه می خواهد وقتی می بینی اسیر شدی بین دیوارهای یه اتاق با آدم هایی که تو را دوست ندارند، چون می خواهی کارت را درست انجام دهی، چون می خواهی به کارت و شغلت وفادار باشی و نمی خواهی مثل خیلی های دیگر بگویی که کسی چه می فهمد از ویرایش و اگر این ویرگول را نذاری چه اتفاقی در کائنات می افتد یا اگر این کلمه جدا نوشته شود یا سر هم چه تفاوتی در متن دارد و از همه ی این مزخرفاتی که از دهن مبارک یه ویراستار بیرون می آید و تو را می سوزاند تا اعماق وجودت و همه ی اینها به کنار، تو ادم بده می شوی چون با کسی که کاردرست کن نیست درمیفتی و رئیس هم ناچار است که حق را بدهد به کارمند قدیمی ترش هرچند تو را و حرف تو را بیشتر قبول داشته باشد.

 باز هم ... مثل همیشه... دلت که می گیرد سراغ نوشتن می روی  و بیرون می ریزی هرچه که حالت از آنها به هم می خورد و همه ی این استفراغ ها را به خورد چند عدد آدمی می دهی که هنوز پایه ی خواندن نوشته های تو هستند اگر کسی از آنها هم حتی مانده باشد.

صبح بلند می شوی و می بینی که دارد برف می بارد همینطور گوله گوله از آسمان که گاهی هم با باران همراه می شود و دل و تن آدم را خنک می کند و گاهی هم یخشان می زند.

روزگاری منتظر لحظه ای برای نوشتن مزخرفاتت بر روی کاغذ بودی و حالا این فرصت هر لحظه برای تو فراهم شده که دست از کار بکشی و تنها کاری که می توانی در این چاردیواری لعنتی بکنی که از چاردیواری غمگین دلت هم بدتر است، سراغ صفحه ی وردی بر روی کامپیوتر بروی و تایپ کنی، انقد که انگشتانت درد بگیرد.  

وقتی که حتی اینترنت هم قطع می شود و تو ارتباطت با دوستان اینترنتی ات هم قطع می شود و رئیس علف خوارت هم هیچ تلاشی برای درست کردن آن نمی کند،  می خواهی سر رئیست را محکم بکوبانی به سر خودت تا شاید کمی دلت خنک شود و سرت هم داغان شود از این همه رئیس بازی های احمقانه ی آدم نماهای علف خوار که تازه تو را به رستوران گران قیمتی هم مهمان می کند که مثلاً چه؟ که مثلاً خودش را در دلت جا کند یا بگوید که چه رئیس مهربانی یا بگوید...

و تو خسته ای ازینکه نمی دانی از این دنیا چه می خواهی؟ از این زندگی سگی؟ از این جوانی و زیبایی؟ از این همه روزها که به سرعت می گذرد و معلوم نیست ما را با خودش به کجا می خواهد ببرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

هوا که هی ازش دانه های کوچک خیس می ریزد توی سر و صورتت، حتی اگر از زمین و زمان هم حرصی باشی، دلت خوش و روشن می شود.

 دیوارها و این روزهای بی پایان سرکار و این دلتنگی برای نوشتن های دل آرام

چقدر دلم نوشتن می خواهد که تمام شده است و هیچ در من نمانده است از ذره ای طبع نوشتن و تیغ می زندم هر نوشته ای که می خوانم زیبا دلم پر می زند برای نوشتن و وبلاگ و .... و خیلی چیزهای دیگر

عاشق این هستم که لحظه های بیکاری یا عصبانیت در شرکت را پر کنم از صدای کلیدهای کیبوردی که محکم می کوبمشان برای نوشتن مزخرفاتی که کمی دلم را آرام کند با فونت 6 روی صفحه ی ورد که نکند کسی ناغافل از پشت من بگذرد و این دیوانه گویی ها را ببیند و فکرهای ناجور بکند

و آن وقت فقط می خواهم هرچه می شود تندتر و تندتر بنویسم بدون اینکه فکر کنم که چی می نویسم و با هزار غلط املایی و چه از آب در خواهد آمد این هوس های دیوانه وار من در سرکار

و بیچاره گوش های همکاران بی گناه

 چقدر چیزها هر روز در سرم پر می شود و تا می آید که وقتی و حالی پیدا شود تا بر صفحه ی ورد بیاید همه اش خالی می شود و معلوم نیست کجا پر می کشد برای خودشان و باید بگویم که چقدر دلم تنگ می شود برایشان

 نوشتن بیشتر از هرکار دیگری به درد من می خورد. هرچند که اصلاً به آن اهمیتی نمی دهم. هیچ اهمیتی...

به درد منی که از حرف زدن عاجزم و این روحم را مثل صدای آدم های بیشعور آزار می دهد.


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 11:13  توسط هانیه   | 

بادکنک ها بی معرفتن

 

 

آدم تنها که می­شه هرقدرم نخواد باز به چیزایی فکر می­کنه که در همة روزی که تو دفتره و مشغول کار و خوش و بش کردن با رفقاس، می­خواد از کله­ش بندازه بیرون.

آدم تو این مملکت، وقتی دامن پاش می­کنه و می­ره از خونه بیرون، اولین حسی که بهش دست می­ده اینه که الان چقد راحت­تر از قبل می­شه بهش تجاوز بشه.

آدم وقتی شب می­خوابه و قرص کامل ماه رو از پنجرة اتاقش می­بینه، خیلی کیفور می­شه، چون این فکر احمقانه رو می­کنه که الان ماه فقط مال اونه و تو این زاویه قرار گرفته، برای اینکه عکس قاب خالی پنجرة اتاقش بشه.

آدم از میون همة اشیای بی­جان دوروبرش فقط می­تونه به بادکنکا دلشو خوش کنه که یکم حرف آدم رو بفهمن و وقتی تنهاست دنبالش راه بیفتن و هی بپیچن به دست و پاش، اونجور که آدم خرکیف بشه که اقلاً یه چی هست که با آدم حال کنه. فقط عیبشون به اینه که عمرشون خیلی کوتاهه و وقتی تو با یکیشون انقدر انس گرفتی و شبی نصفه­شبی از صدای ترکیدنش از جا پریدی و قطره­های اشک تو چشات جمع شد، تازه می­فهمی که هیچی تو این دنیا وفا نداره. تازه می­فهمی که ای دل غافل، حتی بادکنکا هم، که انقد دوست­داشتنین، چقد بی­معرفتن.

تا حالا شده فک کنی که به متعلق به هیچ جا نیستی؟! فک کنی که چقدر دلت گرفته ازین جایی که هستی و روزها منتظرش بودی که بیای اینجا در حالی که قبل­ترها چقدر ازین جا متنفر بودی؟! تا حالا فک کردی که چقدر آدمایی که این­جوری فک می­کنن مزخرفن. تا حالا شده که مامانت به خاطر یه کار کوچیکی که نکردی، وقتی که تو حمومی، ازت یه سؤال فلسفی بپرسه (بدون اینکه خودش حتی بدونه) و تو همة مدتی که تو حمومی بهش فک کنی که «تو دیگه کی هستی هانیه»؟! و حمومت تموم بشه بدون اینکه حتی جواب این سؤالو پیدا کرده باشی.

شاید کافکا حق داشته که نمی­تونسته زندگی کنه، نمی­تونسته در آرامش و راحت و انگار نه انگار زندگی کنه. و آفرین شاید به اون که اینو فهمید و نذاشت که زندگی به بازیش بگیره. اون زندگی رو به بازی گرفت تا بفهمه که همة آدما انقدر احمق نیستن که زندگی رو راحت و بی­خیال بگذرونن انگار نه انگار که هر روز این زندگی داره در حق ما چه جنایت­هایی که نمی کنه و ما به روی خودمون نمیاریم. آفرین به کافکا که این زندگی رو از رو برد و نشون داد که این دنیا ارزش زندگی کردنو نداره. هرچند عذاب کشید، حتماً خودش فکرشو کرده بود که ارزششو داره.

و حالا ما که مثلاً می­خوایم زندگی کنیم به چی رسیدیم؟ حالا زندگی به ما چی داده که مثلاً به کافکا نداده؟؟؟ هیچی جز ذلت کنار اومدن با دنیا و به روی خود نیاوردن این همه بدبختی و جنایت و فرسودگی  و عذاب کشیدن. فقط موندن یه هیچ گنده. فقط همین...

گاهی آدمایی که تو رو بیشتر از همه دوست دارن بیشتر از همه مایة عذاب و ناراحتیت می­شن و این از همه چیز دردناک­تره. اگر کمی قوی­تر بودم و شجاعتم بیشتر بود، تنهای تنهای زندگی می­کردم بدون هیچ آدمی هیچ دوستی هیچ همدمی. زخمایی که آدما می­زنن گاهی خوب­شدنی نیست.

تو این روزگار، که همیشه یه جای کارش می­لنگه، کاش زندگیم برنامه­ای پیدا می­کرد و می­دونستم که چی­کار می­خوام بکنم و هر روز صبح که از خونه بیرون میام کجا می­خوام برم و حتی برنامة دو ساعت دیگه­م چیه و یه ماه دیگه قراره چی بشه و بالاخره من قراره چی جوری زندگی کنم و کی بالاخره می­رم کلاس ورزش و کی یه عالمه کتابی که قراره بخونم رو می­خونم و یه عالمه فیلمی که می­خوام ببینم رو می­بینم و کی تصمیم می­گیرم برم زبان بخونم و کی کی کی کی کی کی ....

من نمی دونم وقتی به یکی برمی­خوری که داره گریه می­کنه چطور باید باهاش حرف بزنی و کمی تسکینش بدی تا اون از اینکه آدمی مث تو به تورش خورده خوشحال بشه.

امروز الهه مخارج یه بچة بدسرپرست رو قبول کرد. منم خیلی دلم بچه خواست، ولی الهه بهم گفت تو باید مامان بابا بگیری نه بچه. الهه راس می­گه. شاید باید به اشکان بگم برای منم یه بابا مامان پیدا کنه. گاهی اوقات اینو بیشتر از هرچیز دیگه می­خوام.

یه آدم 27 ساله دیگه چطوری می­تونه انتظار داشته باشه که عاشق بشه مث جوونیاش، اونطور که دیگه هیچی رو جز عشقش نخواد و نبینه؟ اونطور که دیگه بدون فکر و دو دوتا چارتا کردن فقط از عشقش لذت ببره. چه انتظاریه که دیگه آدمی تو این سن بتونه واقعاً عاشق بشه و دلش برای عشقش مدام بتپه و با یه روز ندیدنش شور بزنه و با دیدنش غش و ضعف بره و تو آغوشش از همة دنیا فارغ باشه. این چه خواسته­ایه که تو از یه آدم 27 ساله داری؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 21:42  توسط هانیه   | 

همیشه لحظه هایی هست که فکر می کنی تنهای تنهایی و در همان لحظه ها کسانی هستند که دوست دارند در کنار تو باشند و تو خود از دوست داشتن آن ها ناآگاهی و آن ها خود از تنهایی تو بی خبرند.

 و این ها چه خوب وارونگی دنیا را به ما یادآور می شوند...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 11:56  توسط هانیه   | 

اصفهان- ايران

براي هم كلاسي و استاد عزيزم

سفر به اصفهان؛ پايتخت فرهنگي ايران! بعد از هشت ماه ديدار دوباره­ي دانشگاه و روح زخمي­اي که حالا ديگه داره جون مي­ده تو اين دانشگاه، تو بچه­ها، تو استادا. صورت­هاي خسته و ناراضي و نااميد و چشم­هايي که ديگه حتي از برق مبارزه هم خاموش شده و قلب­هايي که تسليم شده و فکر فرار که داره از سر و کول ذهن هر کسي بالا مي­ره. فرار از شهر خودت، از دانشگاه خودت، به خاطر سرکوب يک اسم، يک حرف، يک باور. دانشگاهي که پوسيده­تر شده و دانشکده­اي که هنوز واردش نشدي هرم سنگين فضاش نفستو مي­گيره و تو، با اينکه خيلي خيلي عجله داري براي زودتر رها شدن از تسويه­حساب و دانشکده و فوق­ليسانس، باز هم مي­توني صداهاي خفه­شده­ي استادا و بچه­ها رو بشنوي و صورتک­هاي خسته و درمونده و بي­اميدشون رو ببيني و صداي محزون استاد هميشه­مهربون شادت که حالا به خاطر بردن اسم سروش تو يکي از کلاساي دکتريش بهتون خورده و تا هميشه از تدريس اون درس محروم شده و چشمان آبي هم­کلاسيتو که بغض کرده و پشيمونه از اينکه دکتري قبول شده که داره مي­ترکه بس که دهنشو بسته. بس که مجبور بوده حرف نزنه و اعتراض نکنه و فکر مي­کنه که تنهاست، اما تنها نيست. دانشگاه پير اصفهان که جز پير کردن آدم­هاي جوون هيچ مدرک معتبر ديگه­اي نمي­ده و جز دست و پا زدن تو ورق­پاره­هاي مرده و خراب کردن ادبيات هيچ آموزگاري­اي در حق من نکرد و جز خاطره­ي يک استاد مهربون هيچ­چيز ديگه در ذهن من نکاشت.

و شهر که دود گرفته و بي­روح شده و هيچ­چيز مثل قبل نيست که حتي ديگه صدايي هم از پل خواجوي پير (تنها دوست اصفهاني من) درنمياد و ديگه صداي اذون مسجد شيخ لطف­الله دل آدمو نمي­لرزونه و ديگه آبي کاشي­هاش رنگ خدا نيست و خدا هم انگار مرده تو اين شهر که بوي خون هنوز تو کوچه پس کوچه­هاش بيداد مي­کنه. شهري که زيباست، اما درون يک قفسه. قفسي از تعصبات و کوردلي­ها و ناداني­ها. قفسي که درون قفس بزرگ­تري جا خوش کرده. قفسي به اسم ايران...  

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 11:8  توسط هانیه   | 

تنهایی این شهر

 

من آدم­های این شهر را نمی­شناسم و این همه حرف را که توی دلم تلمبار شده نمی­توانم بگویم و بنویسم. این همه حرف که دارد می­ترکاندم... که دارم می­میرم... که دلم می­خواهد تمام شوم از این روزهای سرد خالی بی­هیچ... از نبودن و نداشتن... خسته­ام از این همه بیقراری و دلتنگی و حسرت... و تشنة یک لحظه آرامش... یک لحظه سکوت ... یک لحظه لذت بردن از آنچه زندگی می­کنی... و زندگی چه کلمة بی­معنایی است برای کسانی که درد دارند... که خسته­اند... که پیر شده­اند شاید، از این همه زندگی که نکردیم و نفهمیدیم که چه شد... که چرا  اصلاً بودنی بود که چرایی باشد... که دردی باشد... که درمانی نباشد... که چه بر سر ما آمده و بر سر دل­های ما که دیروز می­­ایستادند بر سر دوستی­هایی که اهلی شدنمان را به رخ می­کشیدیم و امروز ما و دوستی­هایمان به کجا می­رود؟!!!

چقدر پاهایم خسته شده­اند بس که فکرهایم را راه برده­اند این سو و آن سو و جز چند قطره اشک بی­نصیب مانده­اند از هر آنچه باید بعد از یک فکر طولانی نتیجه داشته باشد. و بر گونه­هایم داغی خیس که می­نشیند یادم می­آید از شادی­هایی که نداشته­ام و دلیلی هم برای داشتنشان نداشته­ام یا اگر داشته­ام فقط برای دل خوش کردن بوده... که اغلب اوقات حتی به بستنی چوبی­ای هم راضی شده­ام که فقط شاد باشم... اما به چه قیمت؟ فراموش کردن دردهایی که انقدر عمیق­اند که اگر تک تک آدم­ها در تک تک ثانیه­های زنده بودنشان برای آنها اندوه داشته باشند باز هم کفایت نمی­کند.

و من خسته شده­ام از زندگی و دلم می­خواهد این را فریاد بزنم... انقدر فریاد بزنم که گوش کوه­ها را کر کنم و همة ابرها را بگریانم و زمین را بر جا میخکوب کنم... و در همین حال می­دانم که فریادم به گوش آدم کناری­ام هم نمی­رسد... و این عجیب دردی است... و این غریب روزگاری است... که می­توان خود را به راحتی کشت... خیلی راحت­تر از آدم­های قصه­های سالینجر... که تو ر ا روزگاری است که کشته­اند و تو خود خبر داری یا نداری و خودت را به بی­خبری زده­ای.

و هوا هنوز تاریک است (چون شب است) و فردا که بشود خورشید دوباره طلوع می­کند و زمین هنوز گرد است و به دور خورشید می­گردد... و خورشید بزرگ است و داغ... و کهکشان خیلی بزرگ­تر است... و تنهایی تو خیلی خیلی بزرگ­تر است... و این را حتی آدمی که کنار تو نشسته و ساکت است هم نمی­فهمد... و هر چه تو خودت را به شیشة صورتت می­کوبانی و دست تکان می­دهی و فریاد می­زنی، هیچ­کس تو را از پشت این شیشة اندوه­زده نمی­بیند... و فریادت را نمی­شنود و نگاهی هم به تو نمی­اندازد... و دنیا چقدر شیرین است برای کسانی که می­خواهند در آن زندگی کنند و جز زندگی کردن به چیزی فکر نمی­کنند و چیز دیگری نمی­بینند و نمی­شنوند و نمی­خواهند.

خوش به حال خیابان­های شهر که پر است از تنهایی آدم­ها...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 22:37  توسط هانیه   | 

 

روزهایی که آرام و تکراری بر تو می­گذرد. نسیمی که تنها نشانه­ی پاییز است در این روزهای سرد بیخودی... اتاقی که تنها به روی خودت بسته می­شود و گاهی تنها به روی خودت باز می­شود. قلمی که مدتها خشکیده و تنها دل تنگ غریبی گاه آن را به شوق نوشتن وامی­دارد. روزهایی که می­گذرد هر روز بدتر از روز قبل و تو فقط شاهد آن... نیستی. تو هرچه تلاش می­کنی بیشتر بدتر می­شود از روز قبل... از روزهای قبل.            

 نوری از پنجره­ی اتاق تنهای تو که تو را می­برد به روزهایی که ... چشمانت را می­بندی و تو بودی و هرچه بود کوه بود و برف بود و سرمایی که می­لرزاندت و به لذت می­رساندت و یک شال­گردن آبی...       

  چشمانت را باز می­کنی و اتاق تنها را می­بینی و دو پنجره­ی بزرگ که نوری را به تو هدیه می­دهند که تو را می­برد به روزهایی که تو بودی و کوه بود و ...                                                                          

   روزهایی که با خنکای پاییز (تنها نشانه­ی پاییز در این روزهای سرد بی­رنگ) بر تو می­گذرد و گاهی با صدای کلاغی درمی­آمیزد، چقدر آرام و سرکش می­گذرد... بدون هیچ معجزه­ای که هر روز بر تو اتفاق می­افتاد و تو را دوباره به زندگی معتقد کرده بود.                                                                                                    

   و فکر می­کنی به هرچه زندگی که با دلتنگی­های تو که منها می­شود حاصلش یک صفر توخالی است... و تو به این فکر می­کنی که چه خوب می­شد گاهی هم می­توانستی خودت را ویرایش کنی که اگر ویرایش می­کردی شاید آخرین راه را انتخاب می­کردی و همه­ی خودت را حذف می­کردی و ...                                

   و چه ویرایش دلنشینی. راستی برای این نوع ویرایش چقدر دستمزد می­دهند؟! شاید آنقدر باشد که تو را دوباره به خودت و دنیای دوست­داشتنی شازده کوچولویی­ات برگرداند. شاید باید ویرایش شوی. شاید مدتی باید حذف شوی. شاید بعد از آن تنهایی اتاق برود پی چمدانش و صدای خنده­ی صنم اتاق را پر کند و تو دوباره بتوانی گوشواره­های صورتی­ات را بیاویزی.

شاید ویرایش خود تو را از یک روز پاییزی اندوه­زده­ی بیخود برهاند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 20:28  توسط هانیه   | 

سفر

حرفاي قلمبه سلمبه رو دوس ندارم. از همايش که آدماي مهم ميان توش و مثلاً حرفاي مهم مي­زنن بدم مياد. از حرفايي که دکتر ياحقي و... مي­زنن و هوشنگ مرادي کرماني افسوس مي­خوره که چرا از اين چیزا بلد نیس دلم ناخوش مي­شه. حرفاي دکتر رواقي و دکتر ميرباقري رو دوس دارم که از درس و تدريس دانشگاهي مي­گن و از وضع بد دانشگاها شکايت مي­کنن که به دانشجويا هيچي ياد نمي­دن و مثلاً درس مثنوي براي کارشناسي، خوندن دفتر اوله؛ براي ارشد دفتر دوم و سوم و براي دکتري شش دفتر! و از اینکه می­گن سالي 1500 نفر فقط ارشد ادبيات از دانشگاهاي سراسري فارغ التحصيل مي­شن دلم به درد مياد.

دلم مي ­خواد لپاي مرادي کرماني رو بکشم وقتي به جاي سخنراني، رو تريبون يه داستان مي­خونه. دوس دارم با دکتر معصومي همداني دوست بشم که دغدغه­ش تدريس فارسي براي بچه­هاي دانشگاه شريفه. عاشق کساييم که گير نکردن لاي ورق­پاره­هاي تاريخ بيهقي و اديب و ... و به امروز و دور و برشون هم نگاه مي­کنن و توي تخيلات زندگي نمي­کنن. دوس دارم دختر يزدي­اي رو که براي سخنراني، مهدي آذريزدي و کتاباش رو معرفي مي­کنه خفه کنم و تو روش جيغ بکشم. دوس دارم دکتر نوش­آفرين انصاري رو با همه­ی گردي که از پيري رو صورتش نشسته، به­خاطر مهربوني و عشقش به بچه­ها، ساعت­ها تماشا کنم.

از شيخ کله­گنده­ی همايش که به رديف خالي صندلياي جلوي من اشاره مي­کنه و بهم مي­گه "اينجا جون مي­ده براي خوابيدن"!!! و بعد از خنده­ی خشم­آلود من مي­خواد يه جوري ماس ماليش کنه، حالم به­هم مي­خوره. از ديدن دو هم­دانشکده­اي که همه­ی دوره­ی کارشناسي با دوستام فقط دستشون مي­نداختيم و کلي سوژه­مون بودن و حالا براي خودشون حتماً دکتري شدن، خنده­م مي­گيره و دلم براي دوستام و سال­هاي خوش کارشناسي پر مي­زنه.

دوس دارم تو باغ دولت­آباد چشام رو ببندم و لحظه­ی بعد که باز کردم جاي همه­ی اون آدماي گنده، صاحبان اصلي باغ رو ببينم و ساعتي در کنارشون زندگي کنم. دوس دارم تو شب، باغ دولت­آباد رو ببينم و دوس دارم وقتي شبه کلي عکس ازونجا بگيرم که تاريک و خراب نشن. دوس داشتم عکس اون درخت عجيب باغ مي­شدم که ماه لابه­لاي شاخه­هاش گير کرده بود. دوس داشتم فهيمه بود تا باز هم سرخوش و بي­خيال چشامو مي­بستم و به اعتماد دستاش تو باغ باهاش قدم مي­زدم.

دوس داشتم آسمونِ شبِ جاده پر از ستاره بود که چشمک مي­زدن تا من تو يکي­شون خنده­هاي دوست کوچولومو بشنوم. دوس داشتم پنجره­ی بزرگ اتوبوسو برمي­داشتم و سرمو بيرون مي­گرفتم تا موهام تو مسابقه­ی اتوبوس و جاده و باد برقصن. نوشتن توي اتوبوس خاموش رو که فقط من و راننده­ش بيداريم، بی­اينکه چيزي رو که مي­نويسم ببينم دوس دارم.

و سفر تنهايي چقدر غم­انگيز و عجيبه...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 20:25  توسط هانیه   |