برای فهیمه
بعد از مدت ها خودمو مجبور کردم به نوشتن ساده ترین چیزهای زندگیم، برای اینکه بهت بگم خیلی باهات دوستم و اینکه چقد از دوست بودن با تو خوشحالم.
این روزها برای من خوبه، می تونم بگم عالیه و دقیقا روزاییه که همیشه ته ذهنم دلم می خواسته بهشون برسم و انقدر خوبن که گاهی نگران تموم شدنش می شم. من توی سراچه ی دل آرومم تو سکوتی که دیگه چندان اذیتم نمی کنه، دارم زندگی می کنم و مثل همه سعی در پولدار شدن دارم. فعلا همه ی آرزوهامو گذاشتم کنار (هرچند دیگه زیاد چیزی ازشون نمونده بود) و فقط به فکر یه ویراستار عالی شدن هستم. البته تنها چیزی که فکر می کنم حسرتش رو خواهم خورد، ادبیات کودکه که نشد دنبالش باشم، ولی امیدوارم باز هم فرصتی برای ادامه ش پیش بیاد.
این روزا ورزش هم می کنم. امروز توی باشگاه یکی از بچه های دوران خوابگاه رو دیدم. توی همون چند دقیقه کلی از زندگی من خواست سر دربیاره و من بعد از مدت ها تا حدی به یه آدم درباره زندگیم کمتر دروغ گفتم. نمی دونی چقد سخته که ادم همش مجبور باشه به دور و بریاش دروغ بگه و همش خودشو اون چیزی نشون بده که واقعا نیس که یه جور دیگه س. سخته و همش به خاطر زندگی تو این مملکت کوفتیه که هنوز حق های مسلم آدما اصلا به چشم نمیاد. اتفاقا یه چیزی هم درباره ی دروغام نوشتم. شاید اونم بذارم که بخونی.
**************
اوضاع کار هم فعلا که خوبه، جز اینکه دلم می خواست جایی باشم که بیشتر به دانش ویرایشم اضافه بشه ولی فعلا که همینیه که هست. به جاش کلی با دنیای مطبوعات که هیچ ارتباطی باهاش نداشتم آشنا شدم و سختیا و استرساشو درک کردم. الانم دارم نرم افزارای گرافیکی رو هم یاد میگیرم که به قول رئیسمون اگه ویراستار خالی اینجا اومدم، ویراستار خالی از اینجا نرم و چیزای دیگه ای هم یاد بگیرم. البته اون اصلا فکر نمی کنه که من از اینجا برم و به قول خودش حساب طولانی مدت رو من کرده، اما خبر نداره که من دور از چشم اون دنبال کارای بهتر می گردم. چون اصولا من نمی تونم مدت زیاد یه جا بمونم و اگر بمونم حال و روزم بدجوری به هم می ریزه. اینم یکی ازون خصلتای مزخرف منه دیگه.
و دیگه اینکه خیلی دلم تو این هوای خوب بهاری قدم زدن با تو رو آرزو داره. اونجوری که چشمامو ببندم و به اعتماد دستای تو، بی پروا توی کوچه ها راه برم...