بی تفاوتی
یک چیزهایی هست. یک چیزهایی که من و تو نمی دانیم چیست و گاهی در درون ما خودشان را نشان می دهد یا در خیابان وقتی که قدم می زنی یا در چشمان همکاران یا در صدای خشن پدر یا در نگرانی دوستانت یا چیزهای ماورایی.
یک چیزهایی هستند که حال تو را عوض می کنند. یک چیزهایی که معلوم نیست از کجا آمده اند و قصد کجا را داشته اند. یک چیزهایی که در دل تو آنقدر بی تابی می کنند و بالا و پایین می پرند که نمی توانی نشانشان ندهی. یک چیزهایی که گاهی تو را به فکر فرو می برد. گاهی هلت می دهد به خواندن غزل های سعدی و پست مدرن. گاهی مجبورت می کند که یک چیزهایی بنویسی. یک چیزهایی که دلت را برای دوستان قدیم و روزهای قدیم تنگ می کند. یک چیزهایی که باعث می شوند گاهی فقط بنشینی و غصه بخوری از همه ی چیزهایی که از دستشان دادی یا به دستشان نیاوردی. یک چیزهایی که نمی دانی چیست و نمی خواهی بدانی که چیست که شاید لطفش به همین ندانستن باشد.
حالی است حال این لحظه های من که بی تفاوتی نام می گیرد. بس که زخم می خوری و درد را تحمل می کنی و صدایت درنمی آید. بس که آهسته می گریی و هیچکس نمی فهمد. بس که در جواب نگرانی مادرت می گویی خوبی و با دوستانت آشفتگی محل کار را بهانه می کنی و به همکارت می گویی خوابت می آید و هی دروغ دروغ دروغ که درد تو چیزی است که تنها و تنها این کلمات نابالغ می توانند آن را بفهمند و بشنوند و داغ شوند.
و علیرضا روشن بخوانی که حالت چقدر تطبیق می کند با حال او در این شعرش:
مثل ِ توام من ای میز ِ کهنه
که زیر ِ نور ِ ماه
تا زباله دانی ِ سر ِ کوچه
تشییع ات می کنند
مثل ِ تو
دو سر ِ مرا هم می گیرند
همیشه همین بوده است
در آغوش
می آورند
بر دوش
می برند
و این گونه تو بی تفاوت می شوی از دوست داشتن و دوست داشته شدن و از عصبانیت رئیس به خاطر ده دقیقه دیر رسیدن و دعواهای هر روزه در محل کار و این همه وقت گذشتن های بیخودی بدون هیچ کاری و حتی منصرف شدن از برنامه هایی که در سر داشتی و از صورت بی رنگت و چشم های گودافتاده ات و امیدواری همکارانت برای اینکه اتفاقی برایت نیفتاده باشد.
بی تفاوت می شوی به هرچه هست و خواهد بود. انقدر بی تفاوت که خوابت می گیرد و دلت می خواهد بخوابی و خودت را نبینی که معتاد شدی به غصه های این روزها.
و گاهی انقدر بار این دردها که مجبوری تنهایی به دوشت بکشی سنگین می شوند که تصمیم می گیری بی تفاوت شوی یا خودت را بزنی به بی تفاوتی و هیچ انگار نه انگار که دنیایی هست که انقدر تو را آزار می دهد و خدایی که انقدر خداست که چنین بازی هایی سر تو می آورد و تو را وادار به شورش می کند و تو با دلی پر از آشوب نیم نگاهی بر او می اندازی و عین آدم های بی تفاوت رد می شوی انگار نه انگار که هوای دلت چه سنگین و تاریک است.
